Header ad

وقتی اسطوره ی تاریخ هنر دچار سوء تفاهم می شود

post-2xysikegbn7k41906gwyrk
post-2xysikegbn7k41906gwyrk

لئوناردو داوینچی چهره ی دلپذیر و زیبایی داشت، خوشرو و خوش محضر و با نزاکت بود. یک روز با یکی از دوستانش در خیابان های فلورانس قدم می زد. قبای گلی رنگی که تا زانوهایش می رسید بر تن داشت. ریش تابدار و خوشنمایی که با سلیقه مرتب شده بود بر سینه اش موج می زد. در حوالی سانتاترینیتا چند بورژوا سرگرم صحبت بودند و با هم درباره ی قطعه ای از آثار دانته بحث می کردند. لئوناردو را نزد خود خواندند و از وی خواهش کردند که آن قطعه را برایشان معنی کند. درست در همین زمان میکل آنژ از آنجا می گذشت. لئوناردو گفت: «میکل آنژ اشعار مورد گفتگوی شما را توضیح خواهد داد». میکل آنژ به گمان اینکه موضوع تمسخر و استهزای او در میان است، با لحن زننده ای پاسخ داد: «تو خودت برایشان توضیح بده؛ تو که نمونه ی گچی آن اسب برنزی را ساختی و عرضه ی ذوب کردن برنز را نداشتی و برای اینکه این ننگ به دامنت بماند، نیمه تمامش گذاشتی!». و از همانجا پشت به جمعیت کرد و به راه خود ادامه داد. لئوناردو مبهوت بر جای ماند و از خجالت سرخ شد و میکل آنژ که هنوز آتش خشمش فروننشسته بود و دلش می خواست با زهر سخن قلب حریفش را جریحه دار کند و خاطر خویشتن را تسکین دهد، فریاد زد: «و این خروس های اخته ی میلانی را باش، که خیال می کنند تو لیاقت فهم چنین اثری را داری!».

چنین بود نحوه ی برخورد دو هنرمندی که «سودرینی» فرماندار فلورانس آنها را در کنار یکدیگر مامور تزیین سالن شورای کاخ دارالاماره کرده بود.

  • برگرفته از کتاب زندگی میکل آنژ – رومن رولان – ترجمه ی اسماعیل سعادت

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *